منوي اصلي

موضوعات

بدون موضوع (عمومی)
خاطرات شهدا
زندگی نامه شهدا
یادمان های غرب
یادمان های جنوب
عملیات


سخن بزرگان

آیا می دانید

لطیفه

امروز

WebDarWeb

هر وقت بودیم

تبليغات

مديران سايت
مدير کل سايت
تبلیغات


آدرس های سایت

www.rahiyannoor.tk *** www.rahiyannoor.vcp.ir *** www.rahiyannoor.cov.ir *** www.rahiyannoor.iar.ir *** www.rahiyannoor.trk.ir *** www.rahiyannoor.orq.ir *** www.rahiyannoor.s2a.ir *** www.rahiyannoor.10r.ir


افزایش بازدید


پیام تسلیت

سايت راهیان نور ( ترکش ولگرد ) ارتحال ملكوتي حضرت آيت الله حاج سيد حسن فيه امامي (ره)را به ساحت مقدس امام عصر (عج) مراجع اعظام و حوزه علميه اصفهان تسليت عرض ميكند


ترفند رایانه


آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

اعزام مجدد

سلام

خوبین

بعد چند وقت که سر همه ی بچه های حوزه شلوغ بود برگشتیم

اره سر همه شلوغ بود

چهار دوره راهیان نور فشرده داشتیم یکی آخر برج 11 یکی اول برج 12 یکی شب عید یکی هم آخر برج 12 که هر کدوم از این اعزام ها چند ماه وقتمی خواست . راستی تا یادم نرفته از همکاری تمامی اداراتی که همکاری کردند به جز آموزش  پرورش شهرستان در آخرین اعزام کمال تشکر را داریم . و امید واریم هرچه سریع تر مدیر جدید بزرگترین اداره شهرستان خمینی شهر پس از چند ماه معلوم شود .

موضوع : مطالب عمومی

3/2/1390 - 09:28:04

نظرات نظر دهيد! لينک ثابت

خاطراتی از شهید همت

خاطره ۱


هر وقت با او از ازدواج صحبت مي‌كردیم لبخند مي‌زد و مي‌گفت‌: "من همسری مي‌خواهم كه تا پشت كوههای لبنان با من باشد چون بعد از جنگ تازه نوبت آزادسازی قدس است‌." فكر مي‌كردیم شوخی مي‌كند اما آینده ثابت كرد كه او واقعا چنین مي‌خواست‌. در دیماه سال هزار و سیصد و شصت ابراهیم ازدواج كرد‌. همسر او شیرزنی بود از تبار زینبیان‌. زندگی ساده و پر مشقت آنان تنها دو سال و دو ماه به طول انجامید از زبان این بانوی استوار شنیدم كه مي‌گفت‌:

عشق در دانه است و من غواص و دریا میكده سر فرو بردم در اینجا تا كجا سر بر كنم
عاشقان را گر در آتش مي‌پسندد لطف دوست تنگ چشمم گر نظر در چشمه كوثر كنم

بعد از جاری شدن خطبه عقد به مزار شهدای شهر رفتیم و زیارتی كردیم و بعد راهی سفر شدیم‌. مدتی در پاوه زندگی كردیم و بعد هم بدلیل احساس نیاز به نیروهای رزمنده به جبهه‌های جنوب رفتیم من در دزفول ساكن شدم‌. پس از مدت زیادی گشتن اطاقی برای سكونت پیدا كردیم كه محل نگهداری مرغ و جوجه بود‌. تمیز كردن اطاق مدت زیادی طول كشید و بسیار سخت انجام شد‌. فرش و موكت نداشتیم كف اطاق را با دو پتوی سربازی پوشاندم و ملحفه سفیدی را دو لایه كردم و به پشت پنجره آویختم‌. به بازار رفتم و یك قوری با دو استكان و دو بشقاب و دو كاسه خریدم‌. تازه پس از گذشت یك ماه سر و سامان مي‌گرفتیم اما مشكل عقربها حل نمي‌شد‌. حدود بیست و پنج عقرب در خانه كشتم‌. بدلیل مشغله زیاد حاج ابراهیم اغلب نیمه‌های شب به خانه مي‌آمد و سپیده‌دم از خانه خارج مي‌شد‌. شاید در این دو سال ما یك ۲۴ ساعت بطور كامل در كنار هم نبودیم‌. این زندگی ساده كه تمام داراییش در صندوق عقب یك ماشین جای می‌گرفت همین قدر كوتاه بود‌.

 

خاطره ۲


سال ۱۳۵۹ بود تاخت و تاز عناصر تجزیه‌طلب و ضد انقلابیون كردستان را ناامن كرده بود ابراهیم دیگر طاقت ماندن نداشت بار سفر بست و رهسپار پاوه شد‌. در بدو ورود از سوی شهید ناصر كاظمی مسوول روابط عمومی سپاه پاوه شده و در كنار شهیدانی چون چمران‌، كاظمي‌، بروجردی و قاضی به مبارزات خود ادامه مي‌داد‌. خلوص و صمیمیت آنان به حدی بود كه مردم كردستان آنها را از خود مي‌دانستند و دوستی عمیقی در بین آنان ایجاد شده بود‌. ناصر كاظمی توفیق حضور یافت و به دیدن معبود شتافت‌. ابراهیم در پست فرماندهی عملیات‌ها به خدمت مشغول و پس از مدتی بدلیل لیاقت و كاردانی كه از خود نشان داد به فرماندهی سپاه پاوه برگزیده شد‌. از سال هزار و سیصد و پنجاه و نه تا سال هزار و سیصد و شصت‌، بیست و پنج عملیات موفقیت‌آمیز جهت پاكسازی روستاهای كردستان از ضد انقلاب انجام شد كه در طی این عملیاتها درگیري‌هایی نیز با دشمن بعثی بوقوع پیوست‌.

 

خاطره ۳


محمدابراهیم تحصیلات خود را در شهرضا و اصفهان تا فارغالتحصیلی از دانشسرای این شهر ادامه داد و در سال ۱۳۵۴ به سربازی اعزام شد‌. فرمانده لشكر او را مسوول آشپزخانه كرد‌. ماه مبارك رمضان از راه رسید‌. ابراهیم به بچه‌ها خبر داد كسانیكه روزه مي‌گیرند مي‌توانند برای گرفتن سحری به آشپزخانه بیایند‌. سرلشكر ناجی فرمانده گردان از این موضوع مطلع شد و او را بازداشت كرد‌. پس از اتمام بازداشت ابراهیم باز هم به كار خود ادامه داد‌. خبر رسید كه سرلشگر ناجی قرار است نیمه شب برای سركشی به آشپزخانه بیاید‌. ابراهیم فكری كرد و به دوستان خود گفت باید كاری كنیم كه تا آخر ماه رمضان نتواند مزاحمتی برای ما ایجاد كند‌. كف آشپز خانه را خوب شستند و یك حلب روغن روی آن خالی كردند‌. ساعتی بعد صدایی در آشپزخانه به گوش رسید، فرمانده چنان به زمین خورده بود كه تا آخر ماه رمضان در بیمارستان بستری شد‌. استخوان شكسته او تا مدتها عذابش می‌داد

موضوع : خاطرات شهدا

10/12/1389 - 10:57:1

نظرات نظر دهيد! لينک ثابت

زندگينامه سردار گمنام خطه ی غيور خيز آذربايجان ، شهيد حميد باکری

شهيد حميد باكري در پاييز سال ۱۳۳۳ "ه‌.‌ش‌" در شهر اروميه ديده به جهان گشود‌. در سن دو سالگي مادرش را در يك حادثه تصادف از دست داد و با خانواده‌اش پيش عمه‌اش زندگي كرد و در اصل عمه‌اش نقش مادر را براي او بازي مي‌كرد‌.
در دوران مدرسه‌اش ساواك برادر بزرگترش را به شهادت رساند‌. به همين علت از جانب پدر براي فعاليت‌هاي سياسي محدوديت داشت‌. بعد از اتمام دوره متوسطه به سربازي رفت و در دوران سربازيش بيشتر با حقايق اطراف آشنا شد و بعد از اتمام سربازي به كمك مهدي و يكي ديگر از دوستانش به دانشگاه راه پيدا كرد‌.
فعاليتهاي انقلابي و مذهبي خود را گسترده كرد‌. او براي محكم‌تر كردن پايه‌هاي اعتقاديش و به سبب مشكلاتي كه در ايران برايش به وجود آمده بود تصميم گرفت از كشور خارج شود، ابتدا به تركيه رفت اما با ديدن وضع آن جا و وضع دانشجويان دانشگاههاي تركيه شروع به مكاتبه با پسر دايي‌اش در آلمان كرد‌. و بالاخره شهر "آخن‌" پذيراي حميد شد‌. بعد از مدتي شنيد كه امام خميني‌(ره‌) به پاريس تبعيد شده‌اند، لذا پس تصميم گرفت كه بدون واسطه صحبتهاي امام را بشنود‌. او كم كم شروع به حمل اسلحه كرد و سلاح‌ها را تا مرز ايران و تركيه مي‌آورد و بقيه به عهده مهدي بود‌.
حميد براي پيروزي انقلاب به ايران آمد و در تظاهرات مردمي شركت مي‌كرد تا اينكه انقلاب اسلامي به پيروزي رسيد‌. بعد از پيروزي حميد به عضويت سپاه پاسداران اروميه درآمد و بعد از مدتي به فرمان امام كه مبني بر تشكيل بسيج بود، مسئول بسيج استان شد و همسرش هم مسئول بسيج خواهران‌.
كم‌كم اروميه داشت حال و هواي قبل از پيروزي را فراموش مي‌كرد و همه چيز رنگ و بوي انقلابي گرفته بود‌.
در يكي از نماز جمعه‌ها حضرت آيت‌الله خامنه‌اي فرمان آزادسازي سنندج از دست ضد انقلابيون و دموكراتها را صادر كردند، حميد هم ۱۵۰ نفر از بچه‌هاي سپاه را براي مقابله با ضد انقلابيون به سنندج برد‌.
سنندج و مهاباد آزاد شد و حال نوبت بازسازي بود، حميد مسئول كميته برنامه جهاد شد و تصميم بر بازسازي داشت‌. بعد از اينكه جنگ شروع مي‌شود حميد بودن درجبهه‌ها را به فعاليت پشت ترجيح جبهه مي‌دهد‌.
اما حضور حميد در همه جا لازم بود چون نيروي فعال و مخلصي بود‌. در سال ۶۰ خدا "احسان‌" را به او داد‌. پس حال علاوه بر مسئوليتهايش بايد معلم خانواده نيز باشد‌. پس خانواده را همراه خود به اهواز مي‌برد‌. عملياتها شروع مي‌شود‌. حميد در عملياتهاي زيادي شركت مي‌كنند‌. از جمله : فتح‌المبين‌، بيت‌القمدس‌، رمضان‌، والفجر مقدماتي‌، والفجر چهار، و غيره‌، اما آخرين عملياتي كه حميد در آن حضور داشت "خيبر" بود‌. آقا مهدي زنگ زد و حميد را به حضور در جبهه فرمان داد‌.
حميد هم از خانواده خداحافظي كرد‌. رفت و حاج مهدي معاونانش را به همه معرفي مي‌كند‌. اولي حميد باكري و دومي مرتضي ياغچيان‌. حميد باكري در حال حفاظت از پل جزيره مجنون از دست عراقيها به شهادت مي‌رسد و ياغچيان مسئوليت او را به عهده مي‌گيرد اما چندي بعد او نيز شهيد مي‌شود اما جزيره مجنون حفظ مي‌شود‌.

موضوع : زندگی نامه شهدا

10/12/1389 - 10:51:4

نظرات نظر دهيد! لينک ثابت

مهدی باکری

مهدی باکری در سال 1333 شمسی در میاندوآب به دنیا آمد. با ورود به دانشگاه مرحله‌ی جدیدی از زندگی علمی و سیاسی او آغاز شد. در همان سال‌ها به طور جدی پا در عرصه‌ی مبارزات سیاسی و انقلابی گذاشت. مطالعه‌ی کتاب ولایت فقیه امام خمینی نقش مهدی در شکل‌گیری شخصیت او بر جا گذاشت.
او در دانشگاه درس خواندن و یاور دانشجویان و بیرون از دانشگاه یک دانشجوی پر شور و حال و واقف به اوضاع و احوال زمان بود. او و دوستانش نقش مهمی در بر پایی تظاهرات شهر تبریز در پانزدهم خرداد 1354 و 1355 داشتند. همان زمان وی توسط ساواک شناسایی شد و بارها برای بازجویی به اداره‌ی امنیت برده شد اما چون مدرکی علیه او نداشتند تحت نظر آزاد شد. بعد از گرفتن مدرک مهندسی برای ادامه مبارزه از محیط دانشگاه خارج شد. در سال 1356 به عنوان افسر وظیفه به خدمت سربازی رفت و به تهران مأمور شد. در بحبوحه‌ی انقلاب مهدی به فرمان امام خمینی از پادگان گریخت و به ارومیه بازگشت. در این دوران مخفیانه زندگی می‌کرد و نیروهای جوان را سازماندهی و تربیت کرد.
با پیروزی انقلاب مهدی نقشی فعال در سازماندهی سپاه پاسداران داشت. مدتی هم دادستان دادگاه انقلاب ارومیه شد. او در سال 1359 ازدواج کرد و روز بعد از عقد به سوی جبهه شتافت. در منطقه ی غرب سمت فرماندهی سپاه را به عهده گرفت. همان روزها بود که علی صیاد شیرازی به کردستان آمد و با مهدی آشنا شد.
مهدی پس از شرکت در عملیات‌های مختلف و پاکسازی ضد انقلاب، به منطقه‌ی جنوب کشور رفت و معاونت تیپ نجف اشرف را به عهده گرفت. در عملیات فتح‌المبین، در منطقه‌ی رقابیه از ناحیه چشم مجروح شد. پس از بهبود به جبهه بازگشت و پس از آزاد سازی خرمشهر دوباره مجروح شد. با تشکیل تیپ عاشورا فرماندهی این تیپ را به عهده گرفت.
در عملیات حماسی خیبر که در جزیره ی مجنون بر پا شد برادرش به شهادت رسید. در روزهای آخر اسفندماه 1363 عملیات بدر آغاز شد. مهدی و نیروهایش ضربات مهلکی بر ارتش عراق می‌زنند. در روزهای 25 اسفند ماه مهدی و همرزمانش در مقابل عراقیها مقاومت کردند.
هر چند فرماندهان ارشد سپاه سعی کردند مهدی را به عقب بازگردانند توجهی نکرد و سرانجانم با اصابت گلوله‌ای به سرش به سختی مجروح می‌شود و هنگام بازگشت به عقب موشکی به قایق آنها اصابت می‌کند و پیکر آنها راهی دریاها می شود.

موضوع : زندگی نامه شهدا

10/12/1389 - 10:50:5

نظرات نظر دهيد! لينک ثابت

زندگینامه شهید حسن مصباحی

شهید حسن مصباحی درتاریخ سوم اردیبهشت سال 1343 در محله قلعه باغ شهر شبستر در خانواده متدین و مذهبی و کم در آمد دیده به جهان گشود . از آنجا که پدر خانواده به علت نداشتن درآمد و نبودن کار در تهران بسر می برد و به عنوان کارگر نانوائی مشغول بکار بود مجبور شد تا خانواده خود را نیز به تهران ببرد . لذا شهید حسن کودکی شیر خوار بود که بهمراه مادر وپدر و دوبرادر دیگرش راهی تهران شد و در محله نازی آباد ساکن شدند . ماه ها و سال ها سپری شد و او بزرگ و بزرگ تر شد تا به سن هفت سالگی رسید و وارد مدرسه ابتدائی شد . پس از اتمام تحصیلات ابتدائی خانواده از محله نازی آباد به سیزده آبان شهر ری عزیمت و در آنجا ساکن شدند و تحصیلات راهنمائی را در ناحیه شهر ری ادامه داد و ضمن تحصیلات در کلاس های آموزش قرآن و تفسیر که در هیئت متوسلین به ائمه اصهار در محله بود شرکت می کرد تا وارد دوره دبیرستان شد که مصادف با دوران انقلاب شکوهمند اسلامی شد که در تظاهرت ها ، راهپیمائیها ، شعارنویسی ها نقش بسزائی داشت . شهید حسن مصباحی ( عمو جان من ) انسانی متواضع مقید به واجبات و شدیدا به امربه معروف و نهی از منکر مبادرت داشت و سخت عاشق امام و ولایت بود و همیشه خانواده و آشنایان و دوستان را به حمایت از انقلاب و پشتیبانی از امام و ولایت فقیه نصیحت می کرد . یکی از صفات پسندیده این شهید این بود که حامی مستضعفان و مظلومان بود و اگر اندوخته ای داشت آنرا به نیازمندان اهدا می کرد .حسن با سن کمی که داشت خیلی چابک و ورزیده بود طوری که در روزهای آخر انقلاب که مصادف با سقوط پادگانها بود به تنهایی یک قبضه تیربار و چند مقدار فشنگ را از پادگان لشکرک تهران آورده و پس از اتمام و پیروزی انقلاب به کمیته محله تحویل داد .پس از اقلاب مشغول تحصیل بود تا اینکه در کلاس سوم دبیرستان رشته اقتصاد بود که مصادف با شروع تهاجم دشمن بعثی به میهن اسلامی گردید . شهید حسن مصباحی 2 ماه بعد از آغاز جنگ تحمیلی بود که برای آموزش به مراکز آموزش اعزام و شروع به دیدن دوره ها متعدد از جمله : اسلحه سبک ، نیمه سنگین و غواصی و ... نمود و در چندین عملیات مهم شرکت داشت تا اینکه در عملیات والفجر 4 اعزامی لشکر 27 محمد رسول الله در ارتفاعات کانی مانگا عراق به درج رفیع شهادت رسید و پیکر پاک و مطهرش مفقود الاثر شد تا اینکه پس از 13 سال در سایه تلاش و فعالیت گروه تفحص سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در سال 1373 به همرا ه جمع دیگری از همرزمانش باقیمانده پیکر پاک و مطهرش شناسایی شد و به میهن عزیز رجعت داده شد و پس از انجام مراسم تشییع در قطعه 29 شهدا بهشت زهرا در کنار قبر پدر شهیدش که 3 سال پس از شهادت عمو جان من در عملیات کربلای 5 به شهادت رسیده بود به خاک سپرده شد راهش پر رهرو و مستدام باد

موضوع : زندگی نامه شهدا

10/12/1389 - 10:47:0

نظرات نظر دهيد! لينک ثابت

زندگینامه شهید سید مرتضی آوینی از زبان خودش

من بچه شاه عبدالعظیم هستم و درخانه‌ای به دنیا آمده و بزرگ شده‌ام که درهر سوراخش که سر می‌کردی به یک خانواده دیگر نیز برمی‌خوردی. اینجانب - اکنون چهل و شش سال تمام دارم. درست سی و چهار سال پیش یعنی، درسال 1336 شمسی مطابق با 1956 میلادی در کلاس ششم ابتدائی نظام قدیم مشغول درس خواندن بودم. در آن سال انگلیس و فرانسه به کمک اسرائیل شتافته و به مصر حمله کردند و بنده هم به عنوان یک پسر بچه 12-13 ساله تحت تأثیر تبلیغات آن روز کشورهای عربی یک روزی روی تخته سیاه نوشتم: خلیج عقبه از آن ملت عرب است. وقتی زنگ کلاس را زدند و همه ما بچه‌ها سر جایمان نشستیم اتفاقاً آقای مدیرمان آمد تا سری هم به کلاس ما بزند. وقتی این جمله را روی تخته سیاه دید پرسید:« این را که نوشته؟» صدا از کسی درنیامد من هم ساکت ، اما با حالتی پریشان سر جایم نشسته بودم. ناگهان یکی از بچه‌ها بلند شد و گفت:« آقا اجازه؟ آقا، بگیم؟ این جمله را فلانی نوشته و اسم مرا به آقای مدیر گفت. آقای مدیر هم کلی سر و صدا کرد و خلاصه اینکه: «چرا وارد معقولات شدی؟» و در آخر گفت:« بیا دم در دفتر تا پرونده‌ات را بزنم زیر بغلت و بفرستمت خانه.» البته وساطت یکی از معلمین، کار را درست کرد و من فهمیدم که نباید وارد معقولات شد. بعدها هم که در عالم نوجوانی و جوانی، گهگاه حرفهای گنده گنده و سؤالات قلمبه سلمبه می‌کردیم معمولاً‌ به زبان‌های مختلف حالیمان می کردند که وارد معقولات نباید بشویم. مثلاً‌ یادم است که در حدود سال‌های45-50 با یکی از دوستان به منزل یک نقاش‌که همه‌اش از انار نقاشی می‌کشید، رفتیم. می‌گفتند از مریدهای عنقا است و درویش است. وقتی درباره عنقا و نقش انار سؤال می‌کردیم با یک حالت خاصی به ما می‌فهماند که به این زودی و راحتی نمی‌شود وارد معقولات شد. تصور نکنید که من با زندگی به سبک و سیاق متظاهران به روشنفکری نا آشنا هستم، خیر من از یک راه طی شده با شما حرف میزنم .من هم سالهای سال در یکی از دانشکده‌های هنری درس خوانده‌ام، به شبهای شعر و گالری های نقاشی رفته ام.موسیقی کلاسیک گوش داده ام. ساعتها از وقتم را به مباحثات بیهوده درباره چیزهایی که نمی‌دانستم گذرانده‌ام. من هم سال‌ها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته‌ام. ریش پروفسوری و سبیل نیچه‌ای گذاشته‌ام و کتاب «انسان تک ساختی» هربرت مارکوز را -بی‌آنکه آن زمان خوانده باشم‌اش- طوری دست گرفته‌ام که دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند:«عجب فلانی چه کتاب هایی می‌خواند، معلوم است که خیلی می‌فهمد.»... اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی کشانده است که ناچارشده‌ام رودربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران کنار بگذارم و عمیقاً بپذیرم که«تظاهر به دانایی» هرگز جایگزین «دانایی» نمی‌شود، و حتی از این بالاتر دانایی نیز با «تحصیل فلسفه» حاصل نمی‌آید. باید در جست و جوی حقیقت بود و این متاعی است که هرکس براستی طالبش باشد، آن را خواهد یافت، و در نزد خویش نیز خواهد یافت. و حالا از یک راه طی شده با شما حرف می‌زنم. دارای فوق لیسانس معماری از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران هستم. اما کاری را که اکنون انجام می دهم نباید با تحصیلاتم مربوط دانست. حقیر هرچه آموخته‌ام از خارج دانشگاه است. بنده با یقین کامل می‌گویم که تخصص حقیقی درسایه تعهد اسلامی به دست می‌آید و لاغیر. قبل از انقلاب بنده فیلم نمی‌ساخته‌ام اگر چه با سینما آشنایی داشتم. اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است. اگر چه چیزی – اعم از کتاب یا مقاله – به چاپ نرسانده‌ام. با شروع انقلاب حقیر تمام نوشته‌های خویش را اعم از تراوشات فلسفی، داستان‌های کوتاه، اشعار و .... در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که «حدیث نفس» باشد ننویسم و دیگر از خودم سخنی به میان نیاوردم. هنر امروز متأسفانه حدیث نفس است و هنرمندان گرفتار خودشان هستند. به فرموده خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی«رحمه‌الله علیه» تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز سعی کردم که خودم را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد و خدا را شکر بر این تصمیم وفادار مانده‌ام. البته آنچه که انسان می نویسد همیشه تراوشات درونی خود او است- همه هنرها اینچنین‌اند کسی هم که فیلم می‌سازد اثر تراوشات درونی خود اوست- اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند آنگاه این خداست که در آثار ما جلوه‌گر می‌شود. حقیر اینچنین ادعائی ندارم اما سعی‌ام بر این بوده است. با شروع کار جهاد سازندگی در سال 58 به روستاها رفتیم که برای خدا بیل بزنیم. بعدها ضرورت‌های موجود رفته رفته ما را به فیلمسازی برای جهاد سازندگی کشاند. در سال 59 به عنوان نمایندگان جهاد سازندگی به تلویزیون آمدیم و در گروه جهاد سازندگی که پیش از ما بوسیله کارکنان خود سازمان صدا وسیما تأسیس شده بود، مشغول به کار شدیم. یکی از دوستان ما در آن زمان «حسین هاشمی» بود که فوق لیسانس سینما داشت و همان روزها از کانادا آمده بود. او نیز به همراه ما به روستاها آمده بود تا بیل بزند. تقدیر این بود که بیل را کنار بگذاریم و دوربین برداریم. بعدها «حسین هاشمی» با آغاز تجاوزات مرزی رژیم بعث به جبهه رفت و در روز اول جنگ در قصر شیرین اسیر شد – به همراه یکی از برادران جهاد بنام «محمد رضا صراطی» – ما با چند تن از برادران دیگر، کار را تا امروز ادامه دادیم. حقیر هیچ کاری را مستقلا˝ انجام نداده‌ام که بتوانم نام ببرم. در همه فیلمهایی که در گروه جهاد سازندگی ساخته شده است سهم کوچکی نیز – اگر خدا قبول کند – به این حقیر می‌رسد و اگر خدا قبول نکند که هیچ. به هر تقدیر، من فعالیت تجاری نداشته‌ام. آرشیتکت هستم! از سال 58 و 59 تاکنون بیش از یکصد فیلم ساخته ام که بعضی عناوین آنها را ذکر می کنم: مجموعه«خان گزیده‌ها»، مجموعه «شش روز در ترکمن صحرا»، «فتح خون»، مجموعه«حقیقت»، «گمگشتگان دیار فراموشی(بشاگرد)»، مجموعه «روایت فتح» - نزدیک به هفتاد قسمت- و در چهارده قسمت اول از مجموعه «سراب» نیز مشاور هنری و سرپرست مونتاژ بوده‌ام. یک ترم نیز در دانشکده سینما تدریس کرده‌ام که چون مفاد مورد نظر من برای تدریس با طرح درس‌های دانشگاه همخوانی نداشت از ادامه تدریس در دانشگاه صرف نظر کردم. مجموعه مباحثی را که برای تدریس فراهم کرده بودم با بسط و شرح و تفسیر بیشتر در کتابی به نام «آینه جادو» - بالخصوص در مقاله‌ای با عنوان تأملاتی درباره‌ سینما که نخستین بار در فصلنامه سینمایی فارابی به چاپ رسید – در انتشارات برگ به چاپ رسانده‌ام.

موضوع : زندگی نامه شهدا

10/12/1389 - 10:46:2

نظرات نظر دهيد! لينک ثابت

زندگي نامه شهيدمحمّد قدرداني پاريزي

منصور قدرداني در دوران جنگ تحميلي و حماسه بزرگ هشت سال دفاع مقدس، انسانهاي صديق و ايثارگري بودندكه با حضوردر صحنه هاي نبرد، رشادتها آفريدند.مثال مشخص آن وجود شهداي گرانقدري است كه امروزه قامت معطرشان در گلزارهاي شهداء آرميده و زيارتگاه دوستداران حق و الهام بخش صاحبان بصيرت شده است. آنها رفتند تا ايمان بماند و بسيجي شهيد محمد قدرداني پاريزي- از سلسله اين صاف دلان حماسه ساز بود واز بسيجيان بي نام و نشان كه بي تكلف در آسمان جنگ تابيد و روشنائي دستهايش را هديه آن سامان ستاره خيز كرد. شهيد قدرداني، در دي ماه سال 1339 در بخش پاريز(از توابع شهرستان سيرجان) ديده به جهان گشود. دوران كودكي و نوجواني را گذرانده و تحصيلات ابتدائي را در زادگاهش، پاريز آغاز كرد.بردباري و سخت كوشي عجيبي را در خود داشت. در عين حال بسيار سخت هوشيار مي نمود. در دوران تحصيل خود، بر اثر هوش و استعداد زيادي كه داشت هميشه جزء دانش آموزان ممتاز بود.همزمان با تحصيل در دبيرستان وبعد از آن اوقات فراغت خود را صرف كارهاي هنري مي نمود كه در اين مورد، آثار هنري و كارهاي دستي جالب و هنرمندانه اي از خود به يادگار گذاشته است.تحصيلات خود را تا مرحله ديپلم در شهر سيرجان با موفقيت طي نمود. در كنار تحصيل، به كار و فعاليت نيز مشغول مي شد و هيچ گاه از كاركردن دوري نمي كرد. پس از اخذ ديپلم به خدمت مقدس نظام (در نيروي هوائي بوشهر) اعزام گرديد واز همانجا براي اولين بار، داوطلبانه عازم جبهه هاي دفاع مقدس شد و به كمك ديگر رزمندگان، مسئوليت پدافند هوائي و سايت موشكي منطقه را برعهده گرفت و پس از اتمام سربازي نيز چندين مرحله، با لباس رزم بسيجي به جبهه اعزام شد. تا آنجا كه بخاطر داريم وي هيچ گاه، حتي لحظه اي از ياد خدا غافل نبود.كليه فرائض ديني و مذهبي را در هر شرايط و موقعيتي كه بود با خلوص نيت وتمام و كمال انجام مي داد و از اين بابت الگو بود. اوقات زيادي را صرف خواندن قرآن مي كرد. به گفته يكي از همرزمانش در جبهه نيز با قرآن مانوس بود و هميشه قرآن كوچكي را همراه داشت و از هر فرصتي براي قرائت قرآن استفاده مي كرد. آري از حجاب خود گذشت تا به حقيقت، قرآن عزيز را دريافت و با عمل خود، فرامين نوراني اين كتاب آسماني را گردن نهاد. از آثار عشق به قرآن، حضور او در دلهاست. آنگاه كه انسان با قرآن همنشين باشد، قرآن نيز او را به هدايت، رهنمون مي شود.آنچنان با قرآن انس و الفت پيدا كرده بود كه جان بر سر اين محبت نهاد و عشق و ارادتش را به قرآن و اهل بيت(ع) به اثبات رساند. پس از قرآن، همواره از رهنمود هاي كلام علي(ع) در نهج البلاغه، در طرز رفتار و كارهايش الهام مي گرفت. اوقات زيادي را صرف مطالعه انواع كتب مي كرد. ذوق و سليقه سرشاري نيز در زمينه ادبي داشت و از طرفي شخصيت معنوي و روح خداجوئي او را در كليه نوشته ها و يادداشتهايش بوضوح مي توان ديد.او جواني محجوب، متين، صبور واز ادبي فوق العاده برخوردار بود و خضوع وفروتني در رفتار و گفتارش در كمال مشاهده مي شد. رفتار و كلامش به قدري اثر بخش و جاذبه دار بود كه هر فردي را كه با او برخورد داشت، مجذوب خود مي ساخت. امكان نداشت با فردي صميمانه برخورد كند و او را مجذوب خود نسازد،كه انگار سالها با هم دوست و آشنا بوده اند. سكوت و آرامش روح از صفات ويژه اش بود. در امور زندگي جاري، تصميماتي كه مي گرفت، بسيار آگاهانه بود. رفتارش نسبت به پدر و مادر بگونه اي بود كه شايد بتوان گفت بي نظير بود و سابقه نداشت كه كوچكترين نا فرماني از وي نسبت به پدر و مادر سر زده باشد و احساس به والدين در راس امورش قرار داشت و تمام تلاشش را براي جلب رضايت آنها به كار مي گرفت. حتي زماني كه در مناطق جنگي بود، با ارسال نامه به برادرانش چنين توصيه مي كند:« ...و شما برادرانم، وجودتان در خانه بايد طوري باشدكه پدر و مادر هيچ احساس نكنند كه يكي از افراد در جمع خانواده نبوده و از خانه دور است.رفتار و كردار شما باعث مي شود كه كمتر رنج داشته باشند.پس،از شما مي خواهم كه از خدا بخواهيد افرادي باشيد كه هم براي اسلام و مسلمين و هم براي خانواده خود نمونه باشيد و خداي نكرده كاري نكنيد كه پدر و مادر دلشان از شما بگيرد كه انگار باعث نا فرماني خدا شده ايد.» رفتارش نسبت به خواهر و برادران و كليه اقوام به قدري انساني و خوب بود كه همه او را دوست مي داشتند و از وي بعنوان چهره اي محبوب و مورد احترام ياد مي كردند.فداكاري و ايثارش براي ديگران به حدّي بود كه باعث شرمساري آنها مي گرديد هيچ گاه انجام كارهاي مربوط به خود را در صورتي كه از عهده خودش بر مي آمد به ساير اعضاي خانواده واگذار نمي كرد. در جلسات مذهبي اعم از دعاي كميل و و دعاي توسل با شوق زيادي شركت مي جست و با خلوص نيت دعا مي خواند و ساير اعضاء خانواده را به اين گونه امور معنوي دعوت مي كرد. به هنگام دعا، صفا و حالت روحاني خاصي داشت كه براي نمونه دفتر مناجاتنامه اي از او به يادگار مانده كه خلوص نيت و روح عارفانه اش در آن موج زده و نمايان است. بخصوص آن قسمت از مناجاتش كه براي شهادت خود نوشته و عجيب آنكه درست مطابق همان دعايش، شهادت نصيبش شد و برايش پيش آمد. اگر در مجلسي، فردي شروع به غيبت و تهمت به ديگران مي نمود، سعي مي كرد با ملايمت او را از اين كار باز دارد.هنگامي كه به خدمت مقدس سربازي، در نيروي هوائي اعزام شده بود، داوطلبانه براي اولين بار به صحنه هاي دفاع مقدس اعزام گرديد و همان برخورد اول او را چنان مجذوب ايثار،اخلاص و فداكاري رزمندگان اسلام كرده بود كه ديگر سخت بود از لشكر اسلام جدا شود. در همين مرحله بود كه به دوستانش گفته بود كه خيلي از واقعيتها برايم آشكار شد و در اينجا بود كه شايسته ترين درودهاي خود را نثار سلحشوران اسلام كرد و قهرمانيهاي آنان را بخاطر بوجود آوردن حماسه هاي بزرگشان ستود و به گفته همرزمانش هرگز بعد از آن بدون وضو قدم بر خاك آن مكان نمي گذاشت. چرا كه اعتقاد داشت آن خاك به خون پاك شهيدي آغشته است.تا بدانجا كه قطعه اي از گل وخاك آن زمين مطهر را بصورت مهر نماز در آورده و پيشاني عبوديت و اخلاص خود را بر آن گذاشته و نماز بر جاي مي آورد كه هنوز هم اين مهر نماز از او به يادگار مانده است. در همان اعزام اول بود كه با ياري همسنگرانش توانست در عمليات رمضان به كمك رزمندگان پدافند هوائي چندين فروند هواپيماي جنگي دشمن را سرنگون سازد. پس از اتمام خدمت سربازي، اين بار با لباس مقدس بسيجي بصورت داوطلبانه عازم صحنه هاي نبرد لشكريان اسلام گرديد. او با آنكه در جائي استخدام شده بود، با اين حال هيچ گاه از حضور داوطلبانه در جبهه غافل نماند و همواره در جبهه يا به فكر جبهه بود. در محيط كار علاوه بر كار خاص خود، مسئوليت سواد آموزي افراد بيسواد يا كم سواد را نيز بر عهده داشت و در اين مورد توانست چندين نفر را آموزش داده و آنها را در برخورداري از نعمت خواندن و نوشتن ياري دهد. بطور كلي كمك به همنوعان را وظيفه انساني خود مي دانست. از ديگر خصوصيات شهيد، علاقه ايشان به ورزش كوهنوردي و سير و تفكر در طبيعت بود كه معمولا در برنامه كوهنوردي دوستانش شركت مي كرد و به آرامش و نشاط روحي و رواني خاصي دست مي يافت. از حمله كينه توزانه دشمن به سرزمين اسلامي ايران و به خاك و خون كشيده شدن مردان، زنان، كودكان و انسانهاي بي گناه و ... در شهرهاي مرزي و ساير نقاط، روح لطيفش آزرده مي گردد، نمي تواند تحمل كند. لذا ماندن را صلاح نمي داند و عشق به جهاد در راه خدا او را به وادي نبرد با دشمنان خدا و كشورش مي كشاند و او چه خوب و شرافتمندانه به اين هدف بزرگ نائل مي شود و از نزديك ترين راه (شهادت)، به سوي معبودش مي شتابد. اين كار را چه مشتاقانه انجام داد و چه خوب به سعادت ابدي دست يافت و براستي كه خداوند چه ماهرانه گلچين مي كند و ما خاكيان را قابل چنين سرمايه هائي چون محمد و ساير شهداء نمي داند. سر انجام شهيد محمد قدرداني پاريزي، پس از عمري نمونه زيستن، براي چندمين نوبت، همراه با سپاهيان يكصد هزار نفري محمد(ص)، در نهم آذرماه 1365، عازم ميادين نبرد حق عليه باطل شد و سرانجام در عمليات غرور آفرين كربلاي 5، در منطقه شلمچه و با ياد بانوي بزرگوار اسلام،با رمز يا زهرا(ع) و پس از جانفشاني ها و ايثارهاي فراوان، آنگونه كه از خداي خويش خواسته بود، به درجه رفيع شهادت نائل و به قول خودش از دانشگاه جبهه سربلند و سرافراز بيرون آمد. حماسه آفريني او در زمان شهادتش، زبانزد همه كساني است كه در اين نبرد پيروز، شاهد رزم آوري او بودند. او براي نوشيدن شهد شهادت و لقاي پروردگار خود، پا به ميدان جنگ گذاشته بود. در ميان آتش و شليك گلوله هاي توپ، تانك و خمپاره هاي دشمن، چنان حماسه عظيمي به جاي گذاشت كه تنها از پرورش يافتگان مكتب عاشوراي امام حسين (ع) انتظار مي رود. مي بايست بماند تا او شهادت را انتخاب نموده و مرگش مانند زندگيش افتخار آفرين باشد و آنگونه به استقبال شهادت رفت و آن را انتخاب كرد كه خود خواسته بود: «دوست دارم در آخرين لحظات عمرم نداي الله اكبر بر زبانم باشد. دوست دارم كه بدنم سوراخ سوراخ و قطعه قطعه شود و در آخرين لحظات زندگيم آنقدر درد بكشم، آنقدر خدايم را طلب كنم و آنقدرمهدي يا زهرا (ع) را صدا بزنم كه خداي من،معبود من، آنكه جانم در دست قدرت لايزال اوست، ذره اي از گناهانم را بيامرزد،چون مجاهداني كه مال و جان و هستي خويش را در راه خدا ايثار مي كنند. اين از همه چيز گذشتن بخاطر خداست. مفهوم حقيقي ايثار...» عاقبت خون پاك او امضاء وتاييد همه گفته هايش بود،شهادت پايان زيبائي بود كه از آغاز از خدايش طلب كرده بود و شهادت، پاداش سعادتمندانه اي براي آن زندگي فرشته گونه بود. او درس شهادت را از پيكر خونين آموزگار شهادت، سالار شهيدان كربلا، حضرت اباعبداالله (ع) آموخته بود. آري، حياتي آن گونه پر بار و پر بركت، پاداشي اين چنين زيبا وبيكران خواهد داشت و شهادتش همان شد كه از خدا طلب كرده بود و در مساكن طيبه و جايگاه رفيع راضيه مرضيه مأوا گرفت و روز چهارم بهمن ماه سال 1365 را در اوج عمليات پيروزمند كربلاي 5 (منطقه شلمچه) روز شهادت خود ثبت وبه شربت شهادت سيراب وبا پيكري سرخ از خون دل، به ديدار جانان شتافت تا درس عشق وفداكاري، جهاد و شهادت را به همه ما بياموزد. شكوه مراسم تشييع پيكر پاك شهيد فراموش نشدني است. همه دوستان، ياران، همرزمان، همكاران وكليه همشهريان براي وداع با او در مراسم تشييع گرد آمده بودند و عروج ملكوتي اين شهيد بزرگوار را عظمتي دو چندان بخشيدند. رمز حماسه شجاعت او اتصال به منبع لايزال كلام الهي، يعني قرآن، و دوستي و مؤدت ائمه معصومين (ع) بود. او با ما و در ميان ماست، چون صداي قرآن و مناجات عارفانه اش در گوش هاست. باشدتا با ادامه راهش، يادش را گرامي بداريم و آرمانهاي بلندش را محقق سازيم. روحش شاد، يادش جاودان و راهش پُر رهرو باد. وصيت نامه شهيد محمد قدرداني پاريزي بسم الله الرحمن الرحيم فوق كل ذي بر بر حتي يقتل في سبيل الله فاذا قتل في سبيل الله فليس فوقه بر مافوق هر نيكي، نيكي ديگري است، جز كشته شدن در راه خدا كه بالاتر از آن نيكي نيست. رسول اكرم(ص) همانا جهاد دري از درهاي بهشت است كه خداوند آن را به روي دوستان خود گشوده است. جهاد لباس پرهيزكاري، و زره و سپر محكم خداست.كسي كه از جهاد روگردان باشد و آن را ترك كند، خداوند پوشاك مذّلت و بلا بر وي مي پوشاند و حقير و خوار مي شود. به خردي دچار مي گردد و بواسطه تضييع جهاد، حق از او فاصله مي گيرد و به ذلّت مي افتد وبا او به عدالت و انصاف رفتار نمي شود. با سلام بر امام زمان (عج) و نايب بر حقش، امام خميني، ابراهيم زمان وحسين دوران. سلام بر عاشورا و شهيدان روزهاي عاشوراي حسيني تا كربلاي ايران. دنياي شهادت، چه دنياي بيكراني است كه دل عاشقان الله را به هيجان مي آورد وآنان را در صراط مستقيم استوارتر مي كند. دشمنان از هر سو به انقلاب اسلامي هجوم مي آورند و به جنايات خويش اضافه مي كنند ولي جوانان، عاشقان الله با قامتي استوار در زير پرچم اسلام از اين اسلام دفاع مي كنند. من نيز لازم دانستم از انقلاب (اسلام) پاسداري كرده و در عاشورائي از عاشوراهاي تاريخ به آرزوي ديرينه خود(شهادت) برسم. در اين لحظه ملكوتي كه اين وصيت نامه را مي نويسم دلم مالامال از عشق به الله است و نداي درونيم گواهي به رهائيم مي دهد خدايم شاهد است كه از خوشحالي در پوست نمي گنجم. پيام من به پدر و مادر عزيزم اين است هر چند كه من در اين مدت كوتاه عمرم فرزند لايقي براي شماها نبودم و نتوانستم وظايفم را نسبت به شما به نحو احسن آنطوري كه مورد رضايت خدا و شما باشد انجام دهم و با اين حال بعد از مرگم راضي نيستم كسي ناله كند. ولي اگر خواستيد و در توانتان بود به مدت هفت روز كوچه شهيدان ديارمان را چراغاني كنيد. مهمتر اينكه اگر مايليد برايم نماز بخوانيد و روزه بگيريد. اگر چه بنده تا آنجا كه توانسته ام از اين دستورات الهيكوتاهي ننموده ام اما به هر صورت دستم را به جانب شما بزرگواران دراز مي كنم زيرا آتش دوزخ بس اليم است. پدر و مادرم: اميد است كه با صبر جليل بر تمام مشكلات پيروز شويد زيرا «انالله وانااليه راجعون»-«ما از آن خدائيم و به سوي او باز مي گرديم» و ماامانت هائي هستيم كه خدا به شما داده و هر وقت اراده كند اين امانتها را از شما مي گيرد پس اين ديگر ناراحتي ندارد. اگر اينكه من سعادت داشتم و با پيروزي از امتحانات نهائي از اين دانشگاه بزرگ تحصيلاتم را به پايان رساندم شما افتخار كنيد كه چنين فرزندي را در دامن پاكتان پرورش داده ايد و بعد از مدتي آن را تقديم خدا و اسلام نموديد.هميشه خدا را شكر كنيد و از او صبر و متانت و بردباري بخواهيد زيرا خداوند در قرآن وعده داده است:«يا ايها الذين امنو استعينوا بالصبر و الصلوة ان الله مع الصابرين.- اي كساني كه به خدا ايمان آورده ايد، ياري جوئيد به صبر و نماز، بدرستي كه خدا با صابران است.» اينك وصيت نامه ام را در چند جمله خلاصه مي كنم: 1. حرفم فقط خدا بوده و جز به خدا به چيز ديگري نمي انديشم. 2. از شما مي خواهم كه از امام و رهبر كبيرمان، خميني عزيز، اين قلب تپنده مستضعفان جهان پيروي كنيد و پيامش را هميشه آويزه گوشتان كنيد و به آن عمل نمائيد. والسلام محمدقدرداني پاريزی گزيده اي از دفتر مناجات نامه شهيد محمّد قدرداني پاريزي بسم الله الرحمن الرحيم قسمت (1) دوست دارم كه در آخرين لحظات عمرم نداي الله اكبر بر زبانم باشد. دوست دارم كه بدنم سوراخ سوراخ و قطعه قطعه شود و در آخرين لحظات زندگيم آنقدر درد بكشم، آنقدر خدايم را طلب كنم و آنقدر مهدي يا زهرا (ع) را صدا بزنم كه خداي من- معبود من، آنكه جانم در يد قدرت لايزال اوست، ذره اي از گناهانم را بيامرزد. دوست دارم پس از آن جسدم بسوزد، خاكستر شود و بر باد رود چون عشق به گفته منصور حلّاج چيزي غير از مردن، سوختن و خاكستر شدن و بر باد رفتن نيست. قسمت (2) مادرم: تا آخرين لحظه حياتم فراموشت نخواهم كرد. آن لحظه اي كه گفتي باز هم به جبهه خواهي رفت؟ و آنگاه كه من گفتم آري، چون مجاهداني كه مال و جان و هستي خويش را در راه خدا ايثار مي كنند، فرموديدكه« برو خدا پشت و پناهت.» مادر اين بزرگترين و بهترين كلام بود. اين، از همه چيز گذشتن به خاطر خداست. مفهوم حقيقي ايثار ... پدر گرامي ام،بشارت مي دهم كه صبر و مقاومت شما كه هميشه آن را تقدير كرده ام، موجب رضاي خداست. شما با مال و جانتان در راه خدا جهاد مي كنيد و خدا كالاي مؤمناني چون شما را به بهاي بهشت خريدار است. قسمت (3) آه نمي دانم چگونه وصف كنم، چگونه بر كاغذ آورم آنچه را كه نوشتني نيست، گفتني نيست، لمس كردني نيست، با چشم ظاهر ديدني نيست.چشم دل مي خواهد و آن نه هر دلي بلكه قلبي عاشق و سوخته، قلبي كه لبريز از عشق به خالق است، قلبي كه با خوف از خدا مي تپد. آن بدن سوخته را حس مي كندكه حركاتش بخاطر خداست. و نيمه هاي شب در خلوت عشق در كنج مسجد ويا در خلوت صحراي نبرد در تاريكي سنگر جهاد به دور از چشم ديگران از رعب خدا بر مي خيزد و بر خود نهيب مي زند در حالي كه اشكهايش از ديده بر دامان جاري است، نغمه پر شور «الهي العفو» سر مي دهد. قسمت (4) مادر عزيزم هميشه به يادت بوده ام. همه شب آنگاه كه دعاي توسل مي خوانديم و يا در هنگام خواندن دعاي كميل و يا در مجلس دعاي ندبه تو با آن چهره نوراني ات در پيش چشمانم مجسم بودي و آنگاه آرزو كردم تا شهيد شوم و تو نيز چون هزاران هزار مادر داغديده ديگر از سعادت فرزندت به خود ببالي و در قيامت نزد دختر پيامبر اكرم فاطمه زهرا (س) رو سپيد باشي. هميشه دوست داشتم كه خودم تو را به كربلا ببرم تا مرقد مطهر سرور شهيدان عالم را زيارت كني اما ناگهان بر خود نهيب مي زنم كه رسيدن به حرم حسين ابن علي (ع) خون سرخ مي خواهد و خون من اگر بخواهد و لايق آن باشم، بايد ريخته شود تا مادرم با مادر هزاران شهيد ديگر از كنار لاله هاي سرخي كه از خون جوانانمان دميده است با افتخار به كربلا بروند و قبر مولايشان حسين (ع) را در آغوش كشند. قسمت (5) «خدايا، مرا توان آن ده كه خود را بشناسم و آنگاه در راه خودسازي قدم بردارم...» دستم مي لرزد و آتشي گدازنده قلبم را در هم مي فشرد – بغضي سخت گلويم را گرفته و سيل اشك مجال جاري شدن مي خواهد. خدايا: ره توشه اي ندارم و كوله بارم تهي... بار ديگر راهنمايم باش تا راه سعادت را بيابم و آن چنان باشم كه تو مي خواهي اي معبود من. «آمين» «من احساس مي كنم كه خود را رودي سپرده ام كه مرا مي برد و در طي راه زنگهاي مرا صيقل ميدهد.» عجيب است حال انسانهائي كه مي دانند مي ميرند و در پاي ميز محاكمه به بند كشيده خواهند شد؛ امّا بازنشسته اند و دست بر روي دست، مي خورند و مي خندند و آسوده و بي خيال مي خوابند، چه عجيب است داستان آدمي كه مي داند بعد از مرگ او را بازخواست مي كنند، اما بي خيال در يك زندگي آسوده روز را به معصيت مي گذراند و شب آسوده، همراه شيفتگان رؤياها بخواب مي رود... ...برادرم... ما را فراري از مرگ نيست و با مردن نيز فراري از حكم خدا نيست. خوشا به حال آنانكه زندگيشان براي خداست، مرگشان در راه خدا، خوشا به حال آنانكه جز راه خدا راهي ندارند جز ذكر خدا يادي... خويشتن را دريابيد به لحظه وداع كه در آن لحظه مرگ، زندگي چيزي جز افسوس نيست. به هنگام مردن، از مرگ فراري نيست.خدائي زندگي كنيد. چنان باشيد كه به قول امام علي (ع) براي هر لحظه مردن آماده باشيد.

موضوع : زندگی نامه شهدا

10/12/1389 - 10:45:4

نظرات نظر دهيد! لينک ثابت

زندگي نامه شهيد احمد کاظمي

سردار سرلشکر پاسدار شهيد احمد کاظمي شهيد احمد کاظمي در سال 1337 در نجف آباد اصفهان ديده به جهان گشود و همچون ساير جوانان، سرگرم تحصيل گرديد. با پيدايش جرقه هاي انقلاب اسلامي دوشادوش ملت به مبارزه عليه رژيم ستم شاهي پرداخت و در بيست و سومين بهار زندگي خود، در اوايل سال 59 به کردستان رفت تا با رزمي بي امان، دشمنان داخلي انقلاب را منکوب نمايد. او دوران جواني خود را با لذت حضور در جبهه هاي نبرد از کردستان گرفته تا جاي جاي جبهه هاي جنوب در صف مقدم مبارزه با متجاوزان بعثي در سِـمت هايي چون: دو سال فرماندهي جبهه فياضيه آبادان، شش سال فرماندهي لشکر 8 نجف، يکسال فرماندهي لشکر 14 امام حسين(ع)، هفت سال فرماندهي قرارگاه حمزه سيدالشهدا(ع) و قرارگاه رمضان و پنج سال فرماندهي نيروي هوايي سپاه را به عهده داشت. رزمندگان و ايثارگران بسياري، خاطراتي شيرين و به يادماندني از رشادت ها و شجاعت هاي اين دلاور زمان بياد دارند. حضور مستقيم در خط مقدم جبهه و ارتباط صميمانه با پاسداران و رزمندگان بسيجي تا بدانجا بود که از ناحيه پا، دست، و کمر بارها مجروح گرديد و يک بار نيز انگشتش قطع شد. در طي سالها با استفاده از مجال هايي از عشق به تحصيل بهره جست و کارشناسي خود را در رشته جغرافيا و کارشناسي ارشد را در رشته مديريت دفاعي گذراند و موفق شد دانشجوي دکتري در رشته دفاع ملي گردد. کفايت و شجاعت آن بزرگوار تا بدانجا بود که مقام معظم رهبري 3 مدال فتح بر سينه پر عطش شهادت ايشان نصب نمودند. وي در اواسط سال 84 از سوي فرمانده کل سپاه، به فرماندهي نيروي زميني منصوب شد و توفيق خدمت را در سنگر ديگري يافت. اين فرمانده قهرمان در آخرين ديدار خود با محبوب خويش فرمانده معظم کل قوا، تقاضاي دعا براي شهادت خويش را نمود، زيرا مرغ جانش بيش از اين تحمل ماندن بر اين کره خاکي را نداشت و سرانجام در پروازي دنيوي به پرواز اخروي شتافت. اوج گرفت و به ملکوت اعلي پيوست. روحش شاد و راهش پر رهرو باد. سردار شهيد سرلشكر پاسدار "احمد كاظمي" سردار شهيد سرلشكر پاسدار "احمد كاظمي" در سن ‪ ۱۸‬سالگي ، پس از تحصيلات دوره دبيرستان در صف مبارزين و جبهه‌هاي جنوب لبنان حضور پيدا كرد و مبارزه با استكبار و اشغالگران را آغاز نمود. وي پس از پيروزي انقلاب اسلامي جزو اولين كساني بود كه به سپاه پاسداران پيوسته و از فرماندهان شجاع ، پر انرژي ، مدير و خلاق بود و به همين دليل حكم مسووليت‌هاي زيادي را از دست مبارك مقام معظم رهبري دريافت كرد. شهيد كاظمي ، با شروع جنگ تحميلي ، با يك گروه ‪ ۵۰‬نفره در جبهه‌هاي آبادان حضور يافت و مبارزه را با دشمن متجاوز آغاز كرد. وي، از همان اول فرماندهي يكي از جبهه‌هاي آبادان را برعهده گرفت و در عمليات حصر آبادان و در يكي از محورهاي عمليات مسووليت مهمي برعهده داشت . وي در پايان جنگ تحميلي همان گروه ‪ ۵۰‬نفره روز اول جنگ را تبديل به يكي از لشكرهاي قوي و مهم سپاه كرد و لشكر را با سلاح‌هاي به غنيمت گرفته شده از عراقي‌ها به يك لشكر زرهي با صدها تانك و نفربر و توپخانه و ماشين آلات ، تحويل نظام داد. وي در راه‌اندازي و شكل‌گيري نيروي زميني سپاه به عنوان معاون عملياتي نيروي زميني سپاه خدمات شاياني داشت . سردار كاظمي همچنين در سال ‪ ۱۳۷۲‬با حضور در منطقه شمال غرب كشور به عنوان فرمانده منطقه شمال غرب حكم فرماندهي را از دست مقام معظم رهبري دريافت كرد . مقام معظم رهبري در همان دوران مسووليت سردار كاظمي در استان اذربايجان غربي و كردستان حضور پيدا كردند و از برقراري امنيت منطقه توسط سردار كاظمي تقدير به عمل اورد . در سال ‪ ۱۳۷۹‬حكم فرماندهي نيروي هوايي سپاه را از رهبر معظم انقلاب دريافت كرد و نيروي هوايي را از نظر سازمان ، ساختار و سازماندهي و سازمان موشكي ارتقا داده تا جايي كه دشمنان جمهوري اسلامي ايران از توانمندي موشكي كشور حيرت زده بودند . وي پس از ‪ ۵‬سال خدمت ارزنده در نيروي هوايي سپاه ، در سال ‪ ۱۳۸۴‬حكم فرماندهي نيروي زميني سپاه را از مقام معظم كل قوا دريافت كرد و طي سه ماه فعاليت شبانه‌روزي، بيش از ‪ ۱۰۰‬سفر به تمامي يگان‌هاي نيروي زميني داشت و وضعيت يگان‌هاي نيروي زميني را از نزديك بررسي مي‌كرد. سردار شهيد كاظمي محور عمده فعاليت‌هاي نيروي زميني را تقويت و ارتقاي يگان‌هاي صفي نيروي زميني سپاه اعلام كرد و در اين زمينه ،خدمات ارزنده‌اي را ارايه داد. وي ، شب شهادت در جلسه‌اي ، ضمن آنكه كه حسرت مي‌خورد كه چرا شهيد نشده و ياران او رفته‌اند ، سفارش كرد ، " شهدا خيلي به گردن ما حق دارند ، بايد تلاش زيادي كنيم " بايد در اردوهاي راهيان نور از همه شهدا ( ارتش ، سپاه ، بسيج ، ) بگوييد ، از خودتان نگوييد از ديگران بگوييد.از نيروي هوايي ارتش از هوانيروز ارتش ، از شهداي ارتش و جهاد بگوييد . وي صبح روز شهادت عازم منطقه شمال غرب شد. حضرت آيت ا... خامنه‌اي رهبر معظم انقلاب اسلامي در پيامي شهادت سردار رشيد اسلام، سرلشگر احمد كاظمي و تعدادي از سرداران و افسران سپاه را در حادثه سقوط هواپيما تسليت گفتند. متن پيام مقام معظم رهبري به اين شرح است: بسم الله الرحمن الرحيم فقدان شهادت گون سردار سردار رشيد اسلام، سرلشكر احمد كاظمي و تعدادي از سرداران و افسران سپاه در حادثه هواپيما، اينجانب را داغدار كرد. اين فرمانده شجاع و متدين و غيور از يادگارهاي ارزشمند دوران دفاع مقدس و در شمار برجستگان آن حماسه‌ي بي‌نظير بود. تدبير و قدرت فرماندهي او در طول جنگ هشت ساله كارهاي بزرگي انجام داده و او بارها تا مرز شهادت پيش رفته بود. آرزوي جان باختن در راه خدا در دل او شعله مي‌كشيد و او با اين شوق و تمنا در كارهاي بزرگ پيشقدم مي‌گشت. اكنون او به آرزوي خود رسيده و خدا را در حين انجام دادن خدمت ملاقات كرده است. اينجانب شهادت اين سردار رشيد و نامدار و ديگر جان باختگان اين حادثه را به همه‌ي ملت ايران به ويژه مردم عزيز و شهيد پرور نجف آباد، تبريك و تسليت مي‌گويم و از خداوند متعال براي بازماندگان اين شهيدان، بردباري و قدرت تحمل و پاداش صابران و براي خود آنان علو درجات اخروي را مسالت مي‌كنم. سيد علي خامنه‌اي سردار صفوي درخصوص شهداي سانحه سقوط هواپيماي فالكن گفت: سردار"احمد كاظمي" فرمانده نيروي زميني سپاه، از اولين پاسداراني بود كه در سال ‪ ۵۸‬به سپاه پيوست و رشادت‌هاي زيادي در دوران دفاع مقدس از خود نشان داد . وي اظهار داشت : سردار كاظمي جانباز ‪ ۴۵‬درصد، فرماندهي مدبر و شجاع بود كه با پذيرفتن مسووليت‌هاي مختلف در رده‌هاي فرماندهي سپاه ، نقش موثري در پيروزي‌هاي عمليات جنگي نظير، عمليات آزادسازي مناطق شمال غرب از دست ضد انقلاب ، عمليات شكست حصر آبادان ، فتح خرمشهر ، فتح‌المبين ايفا كرد . وي گفت: سردار كاظمي كه حدود پنج ماه فرماندهي نيروي زميني سپاه را برعهده گرفته بود از نيروهاي تحصيل كرده بود كه سه مدال فتح و شجاعت را بعد از جنگ گرفت و اين اواخر نيز شديدا به ياد شهداي دفاع مقدس خصوصا ،شهيد خرازي و باكري بود

موضوع : زندگی نامه شهدا

10/12/1389 - 10:43:0

نظرات نظر دهيد! لينک ثابت

اروندكنار

اروند را رودي وحشي خوانده‌اند؛ با جزر و مدي هولناك. با دو مسير متفاوت و عمقي وحشتناك؛ اما حالا خروشي هميشگي... بهتر است بگويم اروند رودي وحشي بود، اما اينك برخلاف ظاهر ناآرام و متلاطمش، دروني آرام و مغموم دارد و بي‌تاب است. اروند! آرام باش، آرام! ما نيز داغداريم.


اروند آبي‌رنگ در ميان دو امتداد سبز جاي گرفته است. اين دو خط سبز نخلستان‌هاي اطراف اروند هستند. يكي در خاك ايران و ديگري در خاك عراق (بصره) چه بسيار وصيت‌نامه‌ها كه زير همين درختان نوشته شده است. چه بسيار رازها كه با صاحبانشان پاي همين نخل‌ها دفن شده است. چه بسيار ناله‌ها، مناجات‌ها و...


ماه‌ها طول كشيد تا مقدمات عمليات والفجر ۸ فراهم گردد. مشكلات بسياري در اين راه بود. از جمله شناسايي منطقه، جريان نامنظم آب و سرعت آن، گل و لاي ساحل رودخانه، جزر و مد، موانعي كه دشمن ايجاد كرده بود و...  نيروهاي شناسايي در حال تمرين و نيز شناسايي موانع منطقه بودند. نيروهاي مهندسي در اين مدت كارها را آرام آرام به پيش مي‌بردند تا دشمن متوجه قضيه نشود. غواصان در منطقه‌هاي جداگانه، سخت مشغول تمرين بودند و همه اين كارها چندين ماه به طول انجاميد تا اين كه شب عمليات فرا رسيد.


شب بيستم بهمن ۱۳۶۴ يكي از شب‌هاي تاريخي دفاع مقدس و حتي جنگ‌هاي كلاسيك دنيا است. هنگام وداع فرا رسيده است. بچه‌ها همديگر را در آغوش مي‌كشند و پيشاني‌بند يازهرا سلام الله عليها را بر سر هم مي‌بندند. تا ساعتي ديگر عده‌اي از اينان با خدايشان ملاقات دارند! با غروب آفتاب به آب مي‌زنند تا خود را به آن سوي رودخانه برسانند. هيچ كسي از دشمن نبايد خبردار شود. كسي تا ساعت ۲۲ حق تيراندازي ندارد. ساعت ۲۲ و ۱۰ دقيقه است؛ فرمان حمله مي‌رسد:

«بسم الله الرحمن الرحيم؛ ولاحول ولا قوة الا بالله العلي العظيم؛ و قاتلوهم حتي لاتكون الفتنه؛ يا فاطمة الزهرا، يا فاطمة الزهرا، يا فاطمة الزهرا...»

و ناگهان اروند پرخروش در برابر ايمان و اراده يا زهراگويان بچه‌ها تسليم مي‌شود.


۹ صبح روز ۲۱ بهمن محور عمليات تا شهر فاو به دست رزمندگان اسلام درآمده است. دشمن همچنان بهت‌زده است! چنان حيرت زده كه حتي از انجام هر پاتكي فلج شده است. هيچ كس فكرش را هم نمي‌كرد! شب دوم عمليات، منطقه در انتظار جهادگران مهندسي بود. يكي تفنگ به دست مي‌گيرد و يكي فرمان بولدوزر. جهاد في سبيل‌ الله است و چنين جهادي پست و مقام و درجه‌اي نمي‌شناسد.


پاتك عراقي‌ها ساعت ۳ بامداد روز ۲۲ بهمن آغاز شد. آتشي كه بين طرفين رد و بدل مي‌شد، شب را به روز تبديل كرد. جنگ به حالت تن به تن درآمد. كماندوهاي عراقي هرگاه هوس حمله به خاكريزها را مي‌كردند، با جواب صف‌شكن بسيجيان مواجه مي‌شدند! درگيري ادامه داشت. تا صبح روز ۲۲ بهمن لشگر گارد عراقي با تانك‌ها و خودروهاي نظامي خود در محور جاده البحار سعي مي‌كرد خود را به خاكريزهاي رزمندگان اسلام برساند. در اين هنگام بالگردهاي هوانيروز چون عقاب‌هاي تيزبال سررسيدند و سپاه دشمن از هم فروپاشيد و به عقب نشست.


جنگ و گريزها ۷۵ روز ادامه يافته است تا آنكه نيروهاي ايراني جاي خود را تثبيت كردند. اين نه تنها يك آبروريزي بزرگ براي عراق بلكه براي همه دنيايي بود كه با تمام توان از نيروهاي بعثي به دفاع پرداخته بودند.


غلامرضا طرق از بچه‌هاي با صفاي ارتش و فرمانده گردان شهادت لشگر ۹۲ زرهي اهواز وقتي كه داشت به خط دشمن مي‌زد گفت: «من شهيد مي‌شوم، مفقود مي‌شوم، دنبالم نگرديد، پيدايم نخواهيد كرد.» ديگر جنازه‌اش پيدا نشد؛ چرا كه با اروند رفيق شده بود.


نام اروند با نام غواص‌ها عجين گشته است. شهادت غواص‌ها مظلومانه‌ترين شهادت‌هاست و شايد رمز اينكه اجر شهيد دريا بالاتر از شهيد خشكي است در همين باشد كه مجاهد اين عرصه نه راه پيش دارد و نه راه پس و نه حتي راه دفاع كردن از خويش.


در روايات آمده است: هر كسي كه در آب شهيد شود، اجر دو شهيد را دارد. يك بار براي يكي از دوستان غواصم اين روايت را تعريف كردم. گفت: راست مي‌گويي جنگ در آب آن هم شب در آب اروند خروشان زير آتش سنگيني كه از بالاي سرت مي‌ريزد. شب عمليات والفجر ۸ تازه معناي اين جمله را يافتم كه هر كسي مي‌خواهد به امام زمانش (عج) برسد، بايد خودش را به آب و آتش بزند و در آن شب، هم آب بود و هم آتش.

موضوع : یادمان های جنوب

8/12/1389 - 20:29:58

نظرات نظر دهيد! لينک ثابت

پاوه

شهر پاوه مدتي پس از پيروزي انقلاب اسلامي به پايگاه گروه‌هاي ضد انقلاب تبديل و نا امن شد. تلاش شجاعانه شهيد دكتر مصطفي چمران و اندك همرزمان او براي پاك‌سازي پاوه در مرداد 58، در تاريخ حماسه‌هاي انقلاب اسلامي به يادگار خواهد ماند. اين شهر در طول جنگ يكي از عقبه‌هاي نيروهاي خودي بود و بارها هدف حمله گروه‌هاي ضد انقلاب و هواپيماهاي ارتش عراق قرار گرفت. در محاصره شهر پاوه به وسيله نيروهاي ضد انقلاب در سال 58، تعدادي از پاسداران بومي و غير بومي در بيمارستان پاوه بستري شدند كه نيروي ضد انقلاب، پاسداران مجروح را از بيمارستان خارج و در محوطه بيمارستان، تيرباران كردند. شهداي بومي در قبرستان‌هاي محلي دفن شدند و 9 پاسدار غير بومي در اين گلزار به خاك سپرده شدند.

موضوع : یادمان های غرب

8/12/1389 - 20:29:32

نظرات نظر دهيد! لينک ثابت

اطلاعات
خوش آمديد ميهمان

عضو شويد
ارسال کلمه عبور

آمار بازديد:
بازديد امروز : 10 نفر
بارديد ديروز : 81 نفر
بازديد هفته : 24 نفر
بازديد ماه : 91 نفر
بازديد سال : 2233 نفر
بازديد کلي : 16344 نفر
اعضاي آنلاين : 0
ميهمان هاي آنلاين : 1
تعداد اعضا : 4

آمار مطالب :
کل مطالب : 48
کل نظرات : 16

اخبار سايت

افزایش 50 درصدی بودجه شهرداری ها در سال 90
ملت ایران، الگویی برای حرکتهای اسلامی وانسانی
عباس امیری (آنخ ماهو سریال یوسف) در سانحه تصادف درگذشت


خبرنامه





Powered by WebGozar


دیکشنری آنلاین

هوای استان اصفهان


تصاویر مذهبی تصادفی

حدیث

ضرب المثل

مشاعره

لينک دوستان

تبلیغات و آگهی رایگان

ساجد

مفتاح ستاد راهیان نور خمینی شهر

شهید آوینی

امتداد

خامنه ای


مطالب گذشته
15 مطلب اخير :
· بازي‌دراز
· سومار
· تنگه مرصاد
· قصرشيرين
· پادگان ابوذر
· قوچ سلطان
· بانه
· دهلاويه
· چزابه
· مسجد جامع خرمشهر
· فتح‌المبين
· پادگان دوكوهه
· فكه
· طلائيه
· شلمچه

RSS


آپلود تصاویر

کد اپلود عکس


لینک باکس


ليست صفحات

نمايش صفحه ي 1 از 5 ( 10 نمايش در هر صفحه )

صفحه اصلي | جستجو | آرشيو اخبار | تماس با ما


Copyright © 2006-2009 rahiyannoor - Design: Template.vcp.ir

تمامي حقوق مطالب، تصاوير و طرح قالب براي ترکش ولگرد محفوظ است، نقل و استفاده از آنها در سايت ها و نشريات تنها با ذکر منبع مجاز ميباشد

Powered By VCPanel and Hosted By vcp.ir